الفيض الكاشاني
153
شوق مهدى ( فارسى )
هميشه در نظرى گرچه دورى از بر ما * ز وصل هجر تو هم شاكريم و هم شاكى رسوم شرع به تدريج از ميان برداشت * فقيه جاهل و كاهل ز جهل بىباكى به قدر آنچه توانيم فيض مىگوئيم * كه زاد رهروان چستى است و چالاكى [ غزل 141 ] بسى شوق تو در دل هست و مىدانم كه مىدانى * كه هم ناديده مىبينى و هم ننوشته مىخوانى نداند قدر تو سنّى كه از اوهام بيرونى * نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى ملك در سجدهء آدم زمين بوسيد و نيت كرد * كه در حسن تو چيزى يافت پيش از طور انسانى بسى سرگشتهاند اين فرقهء حق در فراق تو * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى ز حق اميد مىدارم كه بردارد حجاب از راه * درى از غيب بگشايد برون آيم ز حيرانى ز يمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالم * نماند هيچ جا ويران مگر اقليم ويرانى نماند يك دل خسته نماند يك در بسته * مخور اندوه و شادى كن گره بگشا ز پيشانى شب هجرانش آخر روز و صلى در عقب دارد * بكن اى فيض دشوارى به ياد عهد آسانى [ غزل 142 ] سحر با باد مىگفتم حديث آرزومندى * خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندى دعاى صبح و آه شب كليد گنج مقصود است * بدين راه و روش مىرو كه با دلدار پيوندى قلم را آن زمان نبود كه سرّ عشق گويد باز * وراى حدّ تقرير است شرح آرزومندى اماما كن نظر بر ما نظر مىكن به مشتاقان * چرا يكبارگى ما را ز چشم خويش افكندى اگرچه فيض نور تو به عالم مىرسد از غيب * چه از مهر جهان افروز نهان در ابر اسفندى ولى بى ابر مىخواهيم خورشيد جمالت را * كه كم نور است چشم ما ، بينش نيست خرسندى ميان گفتههاى فيض و نظم حافظ شيراز * نگنجد نسبت ديگر مگر امى و فرزندى [ غزل 143 ] گر از روش حافظ و قرآن به در آئى * هر ره كه روى باز پشيمان به در آئى بردار سرودى ز كلامش طرب انگيز * شايد دمى از غصه هجران به در آئى جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح * باشد كه چو خورشيد درخشان به در آئى تا كى چو صبا بر تو گمارم دم همت * كز غنچه چو گل خرم و خندان به در آئى